مؤلف مجهول
286
تذكرهء بغراخانى ( تذكره مشايخ اويسيه ) ( فارسي )
و از سر « 1 » شوق سه چرخ پىدرپى رفت « 2 » و دوازده بار صيحه كشيد ، و بعد از آن گفت : اللهم انت السلام و منك السلام و اليك يرجع السلام حينا ربنا بالسلام و ادخلنا دار السلام تباركت ربنا و تعاليت يا ذا الجلال و الاكرام ، و جان به حق « 3 » تسليم كرد . درويشان به اهل شكرتم خبر فرستادند . تا جمع شدن « 4 » مردم ، مصلحت شيخ « 5 » را قدس سره العزيز درويشان « 6 » مهيا ساختند و در جنازه كردند و برداشتند ، و به مصلى رسانيده بودند كه اكابر شكرتم با اهل آن جمع آمدند و نماز بزرگوار ادا كردند « 7 » ، تيمنا و تبركا برداشتند ، و به منزل آخرت پدر حضرت شيخ بردند كه نيم فرسخ « 8 » شرعى راه بود ، تا آنجا « 9 » رسيدن سيصد مرتبه از درون « 10 » جنازه آواز آمد كه : عليك السلام . يكى از خلفاى حضرت شيخ كه شيخ احمد نام داشت ، پرسيد كه : اى بزرگوار ! چه جواب سلام است « 11 » كه مىگويى ؟ شيخ « 12 » گفت : اى شيخ احمد ! حوران بهشتى صف در صف و ملائكهء آسمان گروه در گروه سلام مىكنند ، جواب آن است كه مىگويم . چون رسانيدند به مزار پدرش به مجردى كه رسيد « 13 » گفت : « السلام عليكم يا اهل القبور اهْدِنَا الصِّراطَ الْمُسْتَقِيمَ » [ الفاتحه : 6 ] از اهل گورستان آواز آمد كه : عليك السلام آيتك الله خير الدارين . اين كلام را همه حاضران شنيدند . غريو از خلق برآمد . درين حين قاضى عبد المجيد پيدا شد . فريادكنان آمد و جنازهء حضرت شيخ را در كنار گرفت و گفت : اى شيخ بزرگوار ! من بىدولت را از دولت ديدار خود در آخر عمر محروم ساختى ، و مرا « 14 » در نيمهء راه ضايع گذاشتى ، و كار مرا به كمال نرساندى . از درون تابوت آواز آمد كه : يا عبد المجيد ! اسكت ! « كُلُّ شَيْءٍ هالِكٌ إِلَّا وَجْهَهُ ، لَهُ الْحُكْمُ وَ إِلَيْهِ تُرْجَعُونَ » . [ القصص : 88 ] بعده شيخ را قاضى به يك درويش ديگر در لحد ماندند . شيخ در لحد برخاست و بنشست و گفت : اول منزل من منازل الآخرة و آخر مرحل من مراحل الدنيا 65 . و آنگاه دراز كشيد . دفن كردند . و شيخ احمد در سر خاك شيخ نشسته بود كه ملائكهء سؤال درآمدند ، و آنچه پرسيدنى بود پرسيدند ، و آنچه « 15 » شنيدنى بود شنيدند ، بعده گفتند : اى غياث الدّين ! معبود خود را فراموش نكرده باشى ؟ شيخ را ازين حكايت دشوار آمد . از سر قهر هركدام را يكان تپانچه بزد كه « 16 » : پانصدساله راه شمايان بياييد و فراموش نكنيد ، غياث الدّين كه قدمزد به زمين درآيد « 17 » فراموش كند ،
--> ( 1 ) - ت : - سر ( 2 ) - ب : زد ( 3 ) - ب : + سبحانه ( 4 ) - ب ، ت : جمع شدند ( 5 ) - ب : + بزرگوار ( 6 ) - ب : - قدس . . . درويشان ( 7 ) - ب : ادا نمودند ( 8 ) - الف ، ب : - فرسخ ( 9 ) - الف ، ب : - آنجا ( 10 ) - ب : - درون ( 11 ) - ت : - است ( 12 ) - ب : بزرگوار ( 13 ) - ب : چون به مزار پدرش رسانيدند به مجرد رسيدن گفت ( 14 ) - ب : - مرا ( 15 ) - ب : - آنچه ( 16 ) - ب : + از ( 17 ) - ب : درآمد